چرا حقیقت از نگاه ما پنهان است؟
دونالد هافمن، استاد برجسته علوم شناختی، در نتیجه مطالعات سه دهه گذشته خود در خصوص مغز، ادراک، هوش مصنوعی و تکامل در کتاب “ادعایی علیه واقعیت” نشان می دهد جهانی که ما با ادراکات مان میشناسیم، به هیچ وجه شباهتی به واقعیت ندارد، بلکه در بهترین حالت نوعی شبیهسازی درونی از واقعیت خارجی است؛ توهمی با شکوه که با پنهان کردن حقیقت به نفع ما عمل میکند. دونالد هافمن این کتاب را با این جمله از گالیله شروع می کند: “فکر میکنم مزه ها، بوها، رنگ ها و … در آگاهی اقامت دارند. از این رو، اگر موجود زنده حذف شود، همه این ویژگی ها نیست و نابود می شوند”. این نقل قول از گالیله را میتوان در عین حال نتیجه فلسفی نظریه علمی هافمن تعبیر کرد. نظریه هافمن آگاهی را در مرکزیت جهان قرار می دهد. حتی زیست شناس بزرگی چون توماس هاکسلی هم نسبت به معمای آگاهی احساس سردرگمی می کرد و در عناصر فیزیولوژی و بهداشت نوشته بود: “اینکه چیزی آنچنان قابل توجه مانند حالتی از آگاهی، نتیجه تحریک بافت عصبی باشد، همان قدر عجیب و اسرارآمیز است که ظاهر دیجین، هنگامیکه علاءالدین چراغ جادو را مالید”. اما اهمیت کار هافمن در اینجاست که او این برای این استدلال فلسفی دلایل علمی بسیاری ارائه میکند.
آگاهی همچنان یکی از معماهای اسرارآمیز و بزرگ علم محسوب می شود. شماره دوهزار و پنج ام مجله ساینس، 125 پرسش علمی را رتبه بندی کرد. جایگاه نخست به این پرسش اختصاص یافت: جهان از چه چیزی ساخته شده است؟ با توجه به این که 96 درصد ماده و انرژی موجود در جهان “تاریک” است، به این معنا که “نسبت به آن در تاریکی به سر می بریم”، این پرسش کاملاً استحقاق برنده شدن را داشت. سپس رتبه دوم به این پرسش اختصاص یافت که: مبنای بیولوژیکی آگاهی چیست؟ این همان پرسشی است که انجمن هلمهولتس در پی یافتن پاسخ آن بود. معمایی است که محققان در سراسر جهان همچنان در تلاش برای حل آن هستند.
نظریه دونالد هافمن بر پایه نقش انتخاب طبیعی در جریان تکامل بنا شده است. بر اساس دیدگاه او، تکامل موجودات را طوری شکل می دهد که ادراکات شان به دنبال تناسب باشد و نه حقیقت. او در ادعایی علیه واقعیت نشان می دهد که ادراک ما از مار، سیب، گوجه فرنگی و حتی فضازمان، واقعیت عینی را نشان نمی دهد. او این مسئله را نه حدس و گمان بلکه قضیه ای از تکامل با انتخاب طبیعی می داند. به گفته هافمن «این دقیقا همان کاریست که تکامل انجام داده، حواسی را به ما ارزانی داشته که حقیقت را پنهان می کنند و آیکون های ساده ای را نشان می دهند که ما برای زنده ماندن به آن ها نیاز داریم. این آیکون ها مفید هستند، تا حدی به این دلیل که حقیقت پیچیده واقعیت عینی را پنهان می کنند. در واقع درک حقیقت گونه ما را به سمت انقراض می برد.
بر اساس نظریه هافمن، ادراکات ما واقعیت عینی را نشان نمی دهند. در اینجا با پرسش مهمی مواجه می شویم: اگر حواس ما واقعیت را به ما منتقل نمی کنند، پس چطور می توانند سودمند باشند؟ فرض کنید در حال ساخت یک فایل هستید و آیکون مربوط به آن فایل، آبی ر نگ، مستطیلی و در مرکز دسکتاپ شماست. آیا معنایش این است که خودِ فایل آبی رنگ، مستطیلی و در مرکز رایانه شما قرار دارد؟ البته که نه. رنگ این آیکون، رنگ واقعی آن فایل نیست. شکل و مکان این آیکون، شکل و مکان واقعی آن فایل نیست. درواقع، این فایل هیچ رنگ یا شکلی ندارد و محل قرارگیری بیت های آن در رایانه به مکان قرارگیری آیکون آن روی دسکتاپ ارتباطی ندارد.
(این نوشته خلاصه و ویرایش شده است. برای برای اطلاع و بحث بیشتر در این زمینه، به کتاب “ادعایی علیه واقعیت از پروفسور دونالد هافمن” مراجعه کنید.)