اندیشه های فلسفی خیام و سلامت فکر و روان (به روز رسانی شده)
بخش نخست (سعید دستگیری)
بخش دوم (حسین نیاز بخش)
بخش سوم (معصومه بوذری)
(ادامه دارد)
بخش نخست
(سعید دستگیری)
مقدمه، زمینه و اهداف
سالهاست که در زمینه آثار بزرگان ادب ایران پژوهشهای ارزشمندی انجام می گیرد و همه ساله همایش های علمی متعددی نیز در این باره تشکیل می گردد. غالبا زمینه اصلی این همایش ها و تحقیقات جنبه های ادبی و تاریخی آن ادیبان و متفکران می باشد که البته چه بسا نیز در پاره ای موارد منجر به تکرار و به نوعی باز آفرینی نوشته های قبلی می گردد. با وجود همه اینها بنظر نمی رسد که هیچگاه دامنه پژوهش در باره نام آوران ادبیات ایرانی محدود شود چرا اولا هنوز زوایای پنهان فراوانی در آثار آنان وجود دارد و دوم اینکه متاسفانه تاکنون فعالیت چشمگیر و قابل توجهی در مقیاس بین المللی در شناسایی آثار و نوشته های بزرگان ادب ایران صورت نگرفته است که طبیعتا هنوز نیاز به کار فراوانی دارد. در این زمینه به دو مورد استثنایی باید اشاره نمود که یکی از آنها حکیم عمر خیام می باشد که با ترجمه انگلیسی رباعیاتش و دیگری مولانا جلال الدین رومی که به واسطه فعالیت های گسترده ادیبان و دانشمندان ترکیه در جهان خارج از ایران نیز به مقدار قابل توجهی شناخته شده هستند.
یکی از زمینه هایی که نیازمند پژوهش های نظام مند در حوزه ادبیات ایران می باشد، کارکرد آن در حوزه های مربوط به سلامت و طب است. بجز تعداد بسیار محدودی از مقالات علمی در مجلات پژوهشی و تعداد بسیار محدودتری کتاب، تقریبا فعالیت قابل توجه و پژوهش نظام مندی در زمینه های مرتبط با سلامت در آثار بزرگان ادبیات ایران صورت نگرفته است.
حکیم عمر خیام در سال ۴۲۷ خورشیدی و در دورهٔ سلجوقی در نیشابور در شمال شرق ایران زاده شد. او در ریاضیات، نجوم، فلسفه، علوم ادبی و تاریخی استاد زمان خود بود اما شهرت وی بیشتر بهواسطهٔ رباعیات اوست که شهرت جهانی دارد. خیام در سال۵۱۰ خورشیدی درگذشت و در همان شهر نیشابور بخاک سپرده شد. برای اطلاع از تعدادی از کتاب هایی که در مورد شناخت افکار و فلسفه خیام نوشته شده اینجا را کلیک کنید. برای آثار پژوهشی متعدد در زمینه خیام شناسی در زبان انگلیسی به این لینک و در زبان فارسی به این لینک مراجعه کنید. رمان های زیبای “سمرقند از امین معلوف” ، “عمر خیام از هارولد لمب” و “سه یار دبستانی نوشته هالدین ماگفال” نیز در مورد دوران زندگی خیام به فارسی ترجمه شده اند.
حکیم عمر خیام از معدود نام آوران ادبیات کشورمان می باشد که عمدتا به علت ترجمه گزیده ای از رباعیاتش به زبان انگلیسی توسط فیتز جرالد از دانشگاه کمبریج در تعدادی از کشورهای جهان شناخته شده است. علیرغم تحسین و استقبالی که در مغرب زمین از رباعیات خیام صورت گرفته است شاید کمتر ادیب یا دانشمندی را در تاریخ ایران بتوان سراغ داشت که مانند او و آثارش مورد اختلاف نظر و حتی تحریف واقع شده است. ناشناخته بودن خیام نیز به علت آن بوده است که ادیبان و متفکران در واقع نخواسته اند با ورود صریح به حوزه فکر فلسفی او خطر کنند و یا اینکه اساسا رباعیات او به حدی ساده و روشن بوده اند که نیاز چندانی به بحث و مداقه ادبی در آن زمینه احساس نکرده اند و بر خلاف شرح و تفسیر های فراوانی که به آثار سایر بزرگان ادب ایران مانند مولانا، حافظ و سعدی و غیره صورت گرفته است شرح و تفسیر قابل توجهی در مورد خیام و رباعیاتش وجود ندارد. البته نوشته های ارزشمندی در زمینه خیام شناسی به صورت عمومی و همینطور به طور اختصاصی در حوزه تفکر فلسفی او صورت گرفته که اشاره گردید ولی مطمئنا این آثار به اندازه سایر بزرگان ادبیات ایران نبوده است. حتی زندگی نامه های معدودی نیز که از خیام برای گروه های سنی مختلف نگاشته شده است عمدتا جنبه های علمی او را برجسته کرده و جنبه های فکری و فلسفی او را کمتر مورد توجه قرار داده اند.
به این ترتیب بدیهی است که با توجه به وجود این محدودیت ها در منابع مرتبط با زمینه های فکری خیام نمی توان انتظار داشت که مضمون های مرتبط با سلامت در رباعیات او قبلا مورد مطالعه قرار گرفته باشد علیرغم اینکه گویا خیام اساسا خود یک پزشک سنتی (حکیم) در زمان خود بوده است.
خیام در این مقوله ها چه می گوید؟ هدف و موضوع نوشته حاضر در واقع پاسخ هایی را که از تطبیق رباعیات خیام با این چالش های اساسی حیات فکری بشر حاصل می شود را بخصوص از منظر سلامت روانی مورد توجه قرارخواهد داد.
تا دست به اتفاق بر هم نزنیم،
پایی ز نشاط بر سر غم نزنیم…
روش بررسی
سازمان بهداشت جهانی “سلامتی” را نه فقط در نبود بیماری و یا ناتوانی، بلکه یک وضعیت با رفاه جسمی، روانی و اجتماعی تعریف کرده است. بر این اساس “بهداشت روانی” وجود حالتی از رفاه روانی در فرد خواهد بود که در آن شخص قادر باشد با شناخت کافی از توانمندی های خود و امکانات موجود در محیط، فشار ها و تنش های روزمره زندگی را مدیریت کرده و از نظر اجتماعی مفید و سازنده باشد. چنین حالتی از سلامت حاصل نمی شود مگر زمانی که شخص بتواند شرایط و واقعیت هایی را که در آن زندگی می کند بخوبی بشناسد. این شرایط علاوه از اینکه شامل امکانات و واقعیت های روزمره زندگی می شود، می باید بتواند به سوالات و ابهامات اساسی که یک فرد با توانایی ذهنی متوسط در مورد آفرینش، جهان هستی، هدف زندگی و غیره پاسخ دهد. این بخش از سلامت اصطلاحا سلامت فکری خوانده می شود. بدون روشن شدن این ابعاد از زندگی فکری یک فرد، او همیشه در معرض اضطراب و افسردگی بوده و زندگی و رفاه جسمی و اجتماعی اش نیز در معرض مخاطره خواهد بود. در همین زمینه، پروفسوراروین یالوم نیز دلواپسی های یک انسان را در دنیای امروز که می تواند زندگی روزمره او را از بعد روانی و فکری ( و به دنبال آن از نظر جسمی و اجتماعی) مختل کند در مقوله های “اندیشه مرگ”، “احساس تنهایی”، “درک پوچی” و “اراده و آزادی” طبقه بندی کرده است و می گوید که پایه و اساس آسودگی فکری و سلامت روانی نوع بشر از این موضوعات به شدت تاثیر می گیرد و بشر بدون اینکه این مقوله ها را برای خویش روشن کرده باشد نمی تواند یک زندگی با سلامت روانی و فکری مناسب را تجربه کند.
نسخه های متعددی از رباعیات خیام در زبان فارسی وجود دارد که بر اساس آنها تعداد رباعیات او از چند عدد انگشت شمار تا چند صد و حتی بیش از هزار ذکر شده است. بدیهی است که در مورد اصالت و صحت انتساب آنها به خیام به سادگی نمی توان اظهار نظر نمود. یکی از اولین بحث های جامعی که در این زمینه صورت گرفته توسط صادق هدایت بوده که یک بررسی جامع روی رباعیات خیام انجام داده است و بر مبنای خط فکری او تعدادی از رباعیات را از مجموعه وسیعی از آنها انتخاب و آنها را منسوب به خیام دانسته که در آن مضمون هایی مانند “درد زندگی”، “از ازل نوشته”، “گردش دوران”، “هر چه بادا باد”، “هیچ بودن” و اینکه “دم را دریابیم” و غیره مورد توجه قرار گرفته اند. نسخه تدوین شده توسط صادق هدایت با نام ترانه های خیام در نوشته های حاضر برای ارزیابی و مطابقت رباعیات خیام مورد استفاده قرار گرفته است. و همینطور مجموعه گسترده ای از تحقیقات منتشر شده در حوزه سلامت روان بخصوص از دیدگاه سازمان بهداشت جهانی برای ارزیابی اصول و مبانی بهداشت روانی مورد استناد واقع شده است.
یافته ها (بخش نخست)
کلیات: خیام رنج های بزرگ روان و ذهن بشر مانند اندیشه مرگ، احساس تنهایی و درک پوچی را شناسائی و روش خاص خودش را برای رهایی از آنها به زبان ساده توضیح داده است. در این نوشته، پاسخ های خیام به این مقوله ها از طریق تطبیق رباعیات او با اصول و مبانی سلامت روان انسانها مورد بررسی قرار گرفته است. خیام با یک دیدگاه ویژه در رباعیات خود و با نگاهی به واقعیت های انکار ناپذیر در زندگی بشر به یک درک عمیق و واقع بینانه از هستی می رسد که این موضوع یک نقطه آغازین و اساسی در تامین سلامت روانی هر انسانی می باشد.
خیام بر اساس بینش خاص خود نتیجه می گیرد که برای تامین سلامت در حیات روانی و آرام کردن تنش های فلسفی ذهن، می باید هر انسانی با درک واقع بینانه ای از آفرینش خود را از اوهام و تصورات بی پایه ذهنی و تاریخی آزاد، و با خلاقیت، ابتکار و جستجوی کافی، یک معنا در مقیاس شخصی برای زندگی خود فراهم نماید.
در اینجا سعی می شود که با دیدگاهی مبتنی بر اینکه از رباعیات خیام چگونه می توان در جهت بهبود شرایط سلامت روانی و سلامت فکری استفاده کرد، آنها را دسته بندی و برای هر کدام از مضمون های اصلی نمونه هایی از رباعیات او ذکر شود و اینکه خیام چگونه رنج های کلان بزرگ روان و ذهن بشر را بیان و روش خاص خودش را برای رهایی از آنها به زبان ساده توضیح داده است. در اینجا برای هر مضمون چند نمونه از رباعیات ذکر شده است و طبقه بندی کامل مجموعه رباعیات در هر کدام از این مضمون ها به صورت ضمیمه آورده می شود.
اندیشه مرگ: در همه زمان ها اندیشه مرگ ذهن و روان بشر را به نحوی بخود مشغول کرده است. برخی آن را بدون چون و چرا پذیرفته اند و تمام فعالیت های خود را مقدمه و مصروف برای ورود به عرصه مرگ و عوالم پس از آن می کنند. موضوع مرگ را در بخشی از جریان زندگی خود می پذیرند و برای مرگ و پس از آن برنامه های ویژه ای دارند، هزینه می کنند، سرمایه می اندوزند و با آن به نوعی زندگی می کنند. اما برخی دیگر بخصوص در دوران معاصر از مرگ می گریزند، با آن می ستیزند، با پدیده مرگ فقط به عنوان یک واقعیت مرتبط با سلامت مواجه می شوند. موضوعیتی برای پس از مرگ قایل نیستند بلکه مرگ و مردن را به عنوان یک “بیماری” مانند هر بیماری دیگر می بینند. پزشکی مدرن، از اینرو، در صدد آن است که همچنانکه برای بسیاری از بیماری هایی که زمانی ابتلا به آنها معادل نیستی و مرگ بود (مانند سل و جذام و غیره)، برای مرگ نیز پیشگیری و درمان مناسب بیابد.
بدیهی است که طبیعتا هر کدام از این دو دیدگاه جهان بینی، فلسفه، اخلاق و زندگی متفاوتی برای انسان بوجود می آورند که می تواند بسیار با هم متفاوت باشد. اما با توجه به تفاوت های بنیادین که بین این دو دیدگاه در زمینه مرگ و مردن وجود دارد، هیچکدام انکار نمی کنند که این موضوع همیشه ذهن و روان بشر را بخود مشغول می دارد و بدون توجه به محل و کشور زندگی، سن، جنسیت، موقعیت اجتماعی و مانند اینها برای او حائز کمال اهمیت بوده است و اینکه مرگ پایانی است برای تمام آنچه که سالها بدان خو گرفته شده بوده است. مدیریت این امر برای ذهن و روان بشر بهیچوجه وبرای هیچکس در هر کدام از این دو دیدگاه ساده نیست.
در اندیشه خیام، به پدیده مرگ و مردن بسیار اشاره شده است و اتفاقا می بینیم که هر دو دیدگاه اخیر نیز هر کدام به نحوی در رباعیات منعکس میشوند اما در نهایت در این نکته اشتراک پیدا می کنند که مردن و مرگ موضوعی است که برای هیچکس اجتنابی از آن نیست و این امربرای همیشه فکر و روان بشر را بخود مشغول خواهد نمود.
آنانكه محیط فضل و آداب شدند،
در جمع كمال شمع اصحاب شدند؛
ره زین شب تاریك نبردند بروز،
گفتند فسانه ای و در خواب شدند.
ای چرخ فلك خرابی از كینه تست،
بیدادگری پیشه دیرینه تست؛
وی خاك اگر سینه تو بشكافند،
بس گوهر قیمتی كه در سینه تست!
افسوس كه بی فایده فرسوده شدیم،
وز داس سپهر سرنگون سوده شدیم؛
دردا و ندامتا كه تا چشم زدیم،
نابوده بكام خویش، نابوده شدیم!
احساس تنهایی: بدون توجه به اینکه اندیشه مرگ هاله ای از تنهایی ابدی را برای انسان ایجاد می کند که نهایتا هیچ یاور و آشنایی برای او نخواهد ماند و تا ابد به تنهایی در گرو عملکرد خویش خواهد بود، در زندگی روزمره نیز تجربیات متعدد برای هر کسی نشان می دهد که در نهایت انسان تنهاست و هر آنچه از اطرافیان به او میرسد در واقع متناسب با میزان قدرتمندی او در زندگی دارد که طبعا همیشگی نیست و همیشه در معرض خطر و انهدام است و این تنهایی است که در نهایت با او باقی می ماند و همین احساس، روان و فکر او را برای همیشه بخود مشغول می دارد.
در كارگه كوزه گری بودم دوش،
دیدم دو هزار كوزه گویا و خموش؛
هر یك بزبان حال با من گفتند:
كو كوزه گر و كوزه خر و كوزه فروش؟
نیكی و بدی كه در نهاد بشر است،
شادی و غمی كه در قضا و قدر است؛
با چرخ مكن حواله كاندر ره عقل،
چرخ از تو هزاربار بیچاره تر است.
می خور كه بزیر گل بسی خواهی خفت،
بی مونس و بی رفیق و بی همدم و جفت؛
زنهار بكس مگو تو این راز نهفت:
هر لاله كه پژمرد، نخواهد بشكفت.
درک پوچی: شاید بتوان گفت که درک و احساس پوچی بزرگترین رنج روانی و دردناک ترین بخش از رنجهای فلسفی درعالم بوده است که فکر و روان هر کسی را می تواند متزلزل نماید. این موضوع از این لحاظ اهمیت دارد که اندیشه مرگ و احساس تنهایی ابدی نیز هرکدام بخودی خود نهایتا به درک و احساس پوچی بیشتر دامن می زنند و روان انسان را همچون پر کاهی در معرض امواج سهمگین حیات بی هیچ امید سورکویی رها می کنند. همین احساس پوچی است که سر آغاز بخش قابل توجهی از بیماری های روانی و گرایش به خودکشی ها نیز می باشد. خیام گاه با یک طنز گزنده به “دهر” ایراد می گیرد و بساط او را مغایر با ابتدایی ترین موازین عقلی و منطقی می شمارد و می پرسد که در نهایت آیا کسی برنده این بازی سهمگین خواهد بود و اینکه این هزینه گزاف را برای چه هدفی باید پرداخت نمود؟ تعادل هزینه – فایده بخشی کجاست؟
از آمدنم نبود گردون را سود،
وز رفتن من جاه و جلالش نفزود؛
وز هیچكسی نیز دو گوشم نشنود،
كاین آمدن و رفتنم از بهر چه بود!
از آمدن و رفتن ما سودی كو؟
وز تار وجود عمر ما پودی كو؟
در چنبر چرخ جان چندین پاكان،
می سوزد و خاك می شود، دودی كو؟
آزادی و سر خوشی: خیام در شفاف ترین و بهترین شرایط ممکن و با زبان ساده و عمومی رنج های بزرگ بشر را که همیشه روان او را رنجور و در معرض مخاطرات جدی قرار داده است، بیان می کند و حتی گاه با طنز نافذ و گزنده خود آنهایی را که سعی در پوشاندن و پنهان کردن این رنج ها دارند به استهزا می گیرد و در جای جای رباعیات تلاش می کند روش های تخفیف این آلام و راه برون رفت از آنها را نیز به زبان ساده ای که حتی پس از قرن ها برای هر کسی قابل فهم است، نشان دهد. او درک واقعیت های زندگی و آزادی و رهایی از موهومات و افکار بی پایه ای را که قرن ها سعی دارند تا این سوالات اساسی را مکتوم و بحث در آن ها را فقط در حوزه نخبگان مجاز شمارند، راه حل اساسی می داند. “آزادی از وهم ها”، “سرخوشی و خوش باشی” تا موعدی که بالاخره برای هر کسی فرا خواهد رسید راه حل خیام برای رهایی از آلام ناشی از آن سه رنج بزرگ ذهن و روان انسان ها (اندیشه مرگ، احساس تنهایی و درک پوچی) می باشد. او در واقع این عبارت اپیکور را که “”وقتی شما هستید مرگ نیست و وقتی مرگ هست شما نیستید، پس واهمه برای چیست؟” به زبان هنری خاص خودش و با زبان عامه مردم بیان می کند.
برخیز و مخور غم جهان گذران،
خوش باش و دمی به شادمانی گذران؛
در طبع جهان اگر وفائی بودی،
نوبت بتو خود نیامدی از دگران.
می خوردن و شاد بودن آئین منست،
فارغ بودن ز كفر و دین؛ دین منست؛
گفتم بعروس دهر: كابین تو چیست؟
گفتا: دل خرم تو كابین منست.
جز راه قلندران میخانه مپوی،
جز باده و جز سماع و جز یار مجوی؛
بر كف قدح باده و بر دوش سبوی،
می نوش كن ای نگار و بیهوده مگوی.
ساختن یک معنا برای زندگی شخصی: چه دوست بداریم یا نه، انکار حیات (با تمام مختصات آن) ناممکن است. چه باید کرد؟ فقط برای خاطر سلامت زندگی روانی و آرام کردن تنش های فلسفی ذهن، می باید هر انسانی ابتدا با درک واقع بینانه ای از آفرینش و رها از وهم و تصورات بی پایه تاریخی و فرهنگی و با خلاقیت، با ابتکار و جستجوی کافی، یک “معنا” در مقیاس کاملا شخصی و فردی برای زندگی خود فراهم کند. هر گونه که زندگی کنیم، انتهای کار چیست؟ گزینه دیگری نیست:
دنیا بمراد رانده گیر، آخر چه؟
وین نامه عمر خوانده گیر، آخر چه؟
گیرم كه بكام دل بماندی صد سال،
صد سال دگر بمانده گیر، آخر چه؟
خیام می گوید که بهتر آن است که برای زندگی شخصی خود یک “معنای کاملا شخصی شده” بسازیم تا قادر به ادامه حیات و لذت بردن از یک زیست شرافتمندانه باشیم. بجز این، مقدور نیست:
ای دل تو به اسرار معما نرسی،
در نکته زیرکان دانا نرسی؛
اینجا به می لعل بهشتی میساز،
کانجا که بهشت است رسی یا نرسی.
اخلاق مداری: احتمالا عمده ترین آسیب ناشی رها شدگی، آزادی و خوش باشی، پایمال کردن حقوق دیگران و بی ملاحظه گی های مرتبط با قوانین اجتماعی است. اما تلاش برای سرخوشی و آزادی از قید های وهمی به شرطی در نظام فکری خیام پذیرفتنی و مجاز است که:
• مبتنی بر خرد ورزی باشد:
هان تا سر رشته خرد گم نکنی.
• آزادگی و وارستگی در آن یک اصل است:
عمرت تا کی بخود پرستی گذرد؟
• توام با پاسداشت دوستی و مروت است:
یاران به موافقت چو دیدار کنید،
باید که ز دوست یاد بسیار کنید.
و نیز،
تا دست به اتفاق بر هم نزنیم،
پایی ز نشاط بر سر غم نزنیم.
• نرم خویی و پرهیز از خشونت:
اجزای پیاله ای كه در هم پیوست،
بشكستن آن روا نمی دارد مست.
• دوری از ریا، نفاق و چند گانگی در رفتار:
شیخی بزنی فاحشه گفتا: مستی،
هر لحظه بدام دگری پا بستی؛
گفتا: شیخا، هر آنچه گوئی هستم،
آیا تو چنانكه می نمائی هستی؟
نتیجه گیری نهایی: پاره ای از ادیان و مکاتب شرقی سعی کرده اند به پرسش های اساسی ذهن بشر در خصوص احساس تنهایی و درک پوچی و نحوه نگرش به هستی و مانند آن با طرح موضوع “تناسخ” پاسخ دهند. حتی طبق برخی از آنها آفرینش در حکم نوعی فعالیت هنری است و هدفی جز ارضای زیبا طلبی و جمال جوئی نیست. طبق این مکاتب، این خلقت نه هدفی دارد و نه مقصدی. عالم زاییده طبع فیاض هنرمندی بی همتا است که برای سرگرمی خویش دست به خلقت صور آفرینش می زند. یگانه هدف برهمن از خلقت این عالم نوعی لعب و سرگرمی است و برهمن هدفی جز بازی و تفریح ندارد. مجموعه ادیان ابراهیمی نیز هر کدام به نوعی سعی کرده اند که با ارجاع این قبیل از اندیشه ها و سوالات به جهان دیگری پس از مرگ و با طرح معاد و پاداش و نتیجه اعمال، پاسخ مناسب را در مواجهه با این پرسش ها ارائه دهند. ادیان، مکاتب و مذاهب فرعی دیگر نیز هر کدام پاسخ های دیگری برای پیروان خود داشته اند.
• اما ویژگی اصلی مضمون های رباعیات خیام در این زمینه آن است که پرسش همچنان باقی است:
ای دل تو به ادراك معما نرسی.
• او همواره بر روی نقاط اصلی زندگی بشر انگشت گذاشته و پرسش های مرد افکن طرح می کند:
نقاش ازل بهر چه آراست مرا؟
• و اینکه دنیا ناپایدار است و اعتباری به آن نمی توان داشت:
بنگر ز جهان چه طرف بر بستم؟ هیچ،
وز حاصل عمر چیست در دستم؟ هیچ؛
شمع طربم، ولی چو بنشستم، هیچ،
من جام جم ام، ولی چو بشكستم، هیچ.
• با وجود این تلاش می کند پاسخ خلاصه شده پرسش ها را نیز به سادگی به خواننده ارائه نماید:
هر چند در احوال جهان می نگرم،
حاصل همه عشرت است و باقی هیچ است.
• او در نهایت، با نگاهی به واقعیت های انکار ناپذیر حیات به یک درک عمیقی از پوچی در این جهان می رسد:
دنیا دیدی و هر چه دیدی هیچ است،
وآن نیز كه گفتی و شنیدی هیچ است؛
سرتاسر آفاق دویدی هیچ است،
وآن نیز كه در خانه خزیدی هیچ است.
• و البته همواره در مسیر بسیار ناهموار حیات با حکیم خیام هم آوا شود که:
وقت سحر است، خیز ای مایه ناز،
نرمك نرمك باده خور و چنگ نواز.
(برای دسترسی به ضمیمه مورد اشاره در بخش نخست اینجا را کلیک کنید)
بخش دوم
(حسین نیاز بخش)
جهان خیامی چگونه معنا مییابد؟
انکار غایت؛ تیغ تیز خیام به روی ارسطو و بوعلی: آنچه خیام را متفاوت و متمایز از سایر فلاسفه، متفکرین و شاعران ایرانی میکند، تفکر فلسفی او است. خیام بیش از اینکه با فقه، کلام یا علم زمان خود دربیفتد، سراغ فلسفه عصر خود میرود و با زیرسوال بردن پایه آن، تلاش میکند روبنا را نیز خراب کند.
فلسفۀ زمان خیام آمیختهای بود از فلسفه مشایی و نوافلاطونی. در این تفکر، که ابن سینا مهمترین نماد و چهره آن به شمار میآید، هر موجودی دارای یک «صورت» است که کمال آن موجود محسوب شده و آن شیء را آن شیء میکند. در واقع، صورت هر موجود «کمال نهایی» آن موجود است و هر موجود به تحقق آن کمال غایی «شوق» دارد و تلاش میکند آن را تحقق دهد. برای مثال، صورت انسان «معرفت» است و هر انسانی در طول حیاتش تلاش میکند بیشترین معرفت را پیدا کند. همچنین، کمال دانه خرما این است که درخت خرما شود و درخت خرما شدن کمال و غایت آن به حساب آمده و صورت آن است.
این نظریه در فلسفه نوافلاطونی اعصار نخست اسلامی تحول بیشتری مییابد. در این فلسفه، عالم و موجوداتش از یک اتصال وجودی برخوردار هستند. هر موجودی در طول موجود دیگر است و کمال آن محسوب میشود. بنابراین، هر موجودی در یک «سفر وجودی» از طریق تعقل یا تهذیب از پایینترین مراتب عالم به مراتب بالاتر عالم بازگشته و این سیر را ادامه میدهد تا در نهایت به مبداء عالم وصل شود.
خیام منکر هر دو دیدگاه غایت محور فوق است. او از اساس غایت عالم را انکار میکند و اگر هم انکار نکند، تاکید میکند که انسان درکی از غایت موجودات ندارد و نمیتواند غایت یا صورت موجودات را بشناسد:
هر چند که رنگ و بوی زیباست مرا
چون لاله رخ و چو سرو بالاست مرا
معلوم نشد که در طربخانۀ خاک
نقاش ازل بهر چه آراست مرا؟
خیام با انکار «غایت» حرکت وجودی نوافلاطونیان را هم انکار میکند:
ابر آمد و باز بر سر سبزه گریست
بیبادۀ ارغوان نمیبایست زیست
این سبزه که امروز تماشاگه ماست
تا سبزۀ خاک ما تماشاگه کیست
او معتقد است عالم حرکت دوری دارد اما این حرکت دوری نه تنها نشانه نوعی کمال نیست بلکه عین بینظمی و بیمعنایی است. در این عالم الف به ب و ب به الف تبدیل میشود و این حرکت الی الابد ادامه مییابد و چنین نیست که در انتهای این حرکت، کمال یا غایتی وجود داشته باشد و یا آنطور که نوافلاطونیان میگویند در انتها به مبداء اول وصل شویم. او بر خلاف ارسطو و ارسطوییان در حرکت دوری ستارگان و افلاک هیچ نشانی از الوهی بودن نمیبیند و آن را تکراری، ملالانگیز و پوچ میداند:
در دایرهای که آمدن و رفتن ماست
او را نه بدایت نه نهایت پیداست
کس مینزند دمی در این معنی راست
کاین آمدن از کجا و رفتن به کجاست
این کوزه چو من عاشق زاری بوده است
در بند سر زلف نگاری بوده است
این دسته که بر گردن او میبینی
دستی است که بر گردن یاری بوده است
خیام معتقد است عالم «بی بنیاد» است و هیچ کدام از موجودات دائمی نیستند. او معتقد است حرکت دوری بیپایان عالم باعث میشود قدرت و جاه و ثروت و عمر در یک لحظه از بین برود:
آن قصر که جمشید در او جام گرفت
آهو بچه کرد و روبه آرام گرفت
بهرام که گور میگرفتی همه عمر
دیدی که چگونه گور بهرام گرفت
با این حال، او بر خلاف نوافلاطونیان این بیبنیادی عالم را مقدمه و مثال یک عالم عقلی نمیبیند و معتقد است هیچ بنیادی پشت این عالم بیبنیاد قرار ندارد و به همین دلیل، بشر قادر نیست از طریق معرفت به این عالم، بر آن چیره شود. او با این نظر، اساس فلسفه زمان خود را که بر «معرفت عقلانی» استوار است زیر سوال میبرد:
امروز تو را دسترس فردا نیست
و اندیشۀ فردات به جز سودا نیست
ضایع مکن این دم ار دلت شیدا نیست
کاین باقی عمر را بها پیدا نیست
این یک دو سه روز نوبت عمر گذشت
چون آب به جویبار و چون باد به دشت
هرگز غم دو روز مرا یاد نگشت
روزی که نیامده است و روزی که گذشت
جدال خیام با هممسلکان انقلابی/ شاعر نیشابوری در مقابل سهروردی و اپیکور: خیام تا اینجا تفکر «اپوزیسیونی» و انقلابی خود را نشان میدهد اما آنچه کلام خیام را خاص میکند، انکار نظام ارسطویی – نوافلاطونی عالم نیست. پیش از او افرادی چون رازی و سهروردی نیز جهانشناسی صورتمحور سینوی را انکار کرده بودند اما مسیر آنها متفاوت از خیام بود. رازی به تجربه گرایی جالینوسی و سهروردی به عرفان پهلوانی گرایش پیدا کردند. اما خیام مسیری دیگر را پیمود.
پیش از پرداختن به نظریه خیام باید به دو تفکر دیگری که شباهت زیادی به تفکر او دارند اما مسیر دیگری را میپیمایند اشاره کنیم. یکی از این دو تفکر مربوط به کتاب «جامعه» عهد عتیق میشود. این کتاب یکی از شکاکانهترین بخشهای تورات است. اولین آیه این کتاب مخاطب را شوکه میکند:
باطل و بیمعنی!
معلم میگوید.
باطل و بیمعنی… همه چیز باطل و بیمعنی است.
نویسنده این کتاب همانند خیام معتقد است عالم در یک دور بیپایان اما بیمعنا قرار گرفته است. همه چیز گذرا است اما این گذرا بودن متکی بر یک قانون و قاعده دائمی نیست بلکه مبتنی بر یک دور بیمعنی است. پاییز بهار میشود و بهار پاییز. این مسیر الی الابد ادامه مییابد. با این حال، نویسنده کتاب جامعه مسیری متفاوت از خیام را پیش میگیرد. او معتقد است این بیبنیادی عالم را فقط فرض خداوند و آخرت جبران میکند و بدین طریق میتوان از پوچیهای عالم گریخت: پایان سخن، همه را شنیدیم. از خدا بترس و اوامر را نگه دار. این است وظیفه انسان، زیر خدا هر کار را، خواه نیک و خواه بد، به داوری خواهد آورد.
متفکر دیگری که اندیشههایش به اندیشههای خیام شباهت دارد، اپیکور، فیلسوف یونانی است. اپیکور نیز همانند خیام به تفکرات عقل گرایانه و غایت محورانه یونانی حمله میکند. او معتقد است عالم از اتمهای بینظم تشکیل شده و بعد از جدا شدن اتمها نیز از بین میرود. به همین دلیل، غایت یا کمال مشخصی ندارد. او معتقد است به دلیل همین بیغایتی ذاتی، انسان باید در جستجوی لذت باشد اما لذت در نظر او به معنی «عدم درد» است. انسان فقط باید درد نکشد چون به دنبال لذایذ مختلف رفتن ممکن است به درد مضاعف منجر شود. در واقع، فلسفه اپیکور علی رغم اینکه با نام «لذتگرایی» عجین شده اما بیشتر به نوعی «تهذیب» شباهت دارد.
فیلسوف مخالف فلسفه/ داستان خیام و “می”: فلسفه خیام شباهت بسیار زیادی به تفکر اپیکور دارد اما به شکل غریبی، مخالف تهذیب گرایی اپیکوری است. او علی رغم پذیرش پوچی دنیا به زندگی «آری» میگوید. او بر خلاف اپیکور اتمیست نیست و فلسفه اتمی را هم مانند فلسفههای دیگر محکوم به شکست میداند، چرا که معتقد است تمام این تفکرات و فلسفهها وهم و گمان و افسانه است و اصولا نباید به دنبال تبیین عقلی و فلسفی عالم و یافتن «پسِ جهان واقعیت» رفت:
آنان که محیط فضل و آداب شدند
در جمع کمال شمع اصحاب شدند
ره زین شب تاریک نبردند برون
گفتند فسانهای و در خواب شدند
خیام معتقد است فلسفه و جستجو، انسان را دچار جنون میکند، چرا که راهی به سوی حقیقت نیست. به همین دلیل، او به «ظاهر حیات» و زندگی بسنده میکند. ظاهر حیات نیز «لذت بخش» است. او معتقد است عمر به سرعت در حال گذر است و به جای تفلسف و جستجوی چیزی که نیامده، بهتر است از زندگی لذت برد و غرق در شادی روزمره شد:
چون بلبل مست راه در بستان یافت
روی گل و جام باده را خندان یافت
آمد به زبان حال در گوشم گفت
دریاب که عمر رفته را نتوان یافت
چون لاله به نوروز قدح گیر به دست
با لالهرخی اگر تو را فرصت هست
مینوش به خرمی که این چرخ کهن
ناگاه تو را چو خاک گرداند پست
در پردۀ اسرار کسی را ره نیست
زین تعبیهی جان هیچکس آگه نیست
جز در دل خاک هیچ منزلگه نیست
مِی خور که چنین فسانهها کوته نیست
نقطهای که خیام را از سهروردی، اپیکور، رازی، نویسنده کتاب جامعه و… جدا میکند، همین آری گویی به لذات ظاهری و این دنیایی است که غالبا خود را در کلمه «می» نشان میدهند. خیام بر خلاف اپیکور فقط منکر فلسفه غایت گرا نیست. او اساسا مخالف فلسفه به معنی جستجوی علل بنیادین جهان است و معتقد است انسان قادر به درک این مسائل نیست. بنابراین، بهتر است به جای جستجوی کنه عالم به ظاهر عالم بسنده کند و غرق در لذات این دنیایی، ظاهری و گاه کوچک شود و بدین ترتیب حیات را به خوشی به پایان ببرد.
(برای دسترسی به متن اصلی بخش دوم اینجا را کلیک کنید)
بخش سوم
(معصومه بوذری)
خیام و پرسش از چیستی زمان و زمانه
برخیز ز خواب تا شرابی بخوریم،
زان پیش که از زمانه تابی بخوریم؛
کاین چرخ ستیزه روی ناگه روزی،
چندان ندهد زمان که آبی بخوریم.
پرسش اصلی پیشاسقراطیان پرسش از آرخه عالم بود مادة المواد یا ماده اولیه جهان چیست؟ آتش، خاک، هوا یا آب. ولی پرسش سقراط فراتر از همه اینها بود تأکیدی در شک و تردید در شناخت خود از زندگی با آن عبارت معروف “خودت را بشناس”؛ به چالش کشیدن دانایی افراد با حیرتی در کشف خود، تشویق برای اندیشیدن فرد به بنیانهایی در شیوه درست
زندگی، و تبار قوانین و بازنگری در روابط اجتماعی؛ در مقابل آن همه بحثهای هستی شناسانه، چیستی چیزها مادة المواد، یا خاستگاه عالم که پیش تر بود.
پرسش خیام هم پرسشی سقراطی است: پرسش درباره چیستی زندگی؛ و عمدتاً پرسش از چیستی زمان و زمانه؛ زمان و زمانه ای آن چنان قهار که تمام نگرش های انسان را احاطه کرده است؛ و به جز پاسخی سقراطی که میدانم که نمیدانم هیچ پاسخ دیگری برایش نمیتوانیم متصور باشیم. میدانم که نمیدانم زندگی چیست؛ میدانم که نمیدانم فردایی هست؛ و تنها میدانم که چرخ ستیزه روی ناگه روزی چندان ندهد زمان که آبی بخوریم ولی باز چرایی اش را نمیدانم. نمیدانم چرا چنین است. این نمیدانم حیرت است. پس در این وضعیت حیرت بهتر است از آن خواب گران که انگار می پنداشتیم پاسخ پرسش ها همه در چنگ ماست بیدار شده و تا از زمانه تابی نخورده ایم تنها به ناگزیری محتوم خود هوشیار شویم و نهایتاً اینکه به سرمستی از شرابی بسنده کنیم که تسلی بخش است (در دوگانه آب و شراب)؛ و به تعبیری تسلی خاطر در برابر حیرت و پرسش های بی پاسخ. این مستی و سکوت پس از حیرت میشود نقطه آغازی دیگر؛ جور دیگر دیدن چیزها و درکی تازه همراه با خاموش ماندن در برابر تمام پرسشهای بی پاسخ از راز هستی و چیستی چیزها؛ و تاب آوردن وضعیت ناگزیر خود.
تأمل در باب پرسش هایی که خیام در رباعیات خود طرح کرده است و اظهار نظر در باب اندیشه فلسفی او از همان دوران حیات خود شاعر صورت گرفته است؛ هرچند با اکراه و تردید و نگرانی و پنهان کاری. بسیاری از هم عصران او واهمه داشتند از بیان و ابراز این چنین تفکراتی و تا قرن ها بعد هم به همین ترتیب. در همان زمان نظامی عروضی سمرقندی که در حدود سال ۵۰۶ با خیام ملاقات داشته در کتاب معروف خود با نام “چهار مقاله”، صرفاً به ذکر دانش نجوم حکیم عمر خیام کفایت کرده است؛ و ظهیرالدین ابوالحسن بیهقی، صاحب کتاب تاریخ بیهق نیز که در جلسات خیام شرکت میکرده تنها اشاره ای به شاعری وی داشته است. رویکرد غالب در مواجهه با خیام و درک رباعیاتش عمدتاً براساس این معیار و سنجش بوده است که پیام خیام رهایی از بندها و قیودات است، و خوش زیستن و شاد بودن، و هرچه بادا باد، و جهان جمله هیچ است و گردش دوران و سرنوشت محتوم ازلی و ذرات عالم همه گردنده اند و هیچ راهی به کشف راز آفرینش نیست؛ و البته رنجهای این زندگی واقعیتی است جان سوز. نتیجتاً شکاکیت خیام و توصیه هایش به خوش زیستن و غنیمت شمردن دم را چنان تعبیر کرده اند که بعضاً حتی از بیم اینکه نسبت تکفیر به خیام روا شده باشد می ترسیدند و ابا داشتند که حتی از شعر او یاد کنند؛ و تنها به ذکر علم نجوم و ریاضی او بسنده کرده اند؛ و نه چندان ذکری از تأملات فلسفی او.
البته انکار نمیتوان کرد که تفکر خیام گونه یک جریان فکری است که می توانیم رد و اثر آن را در ادبیات فاخر این سرزمین چه در پیشینیان خیام مانند رودکی و فردوسی، و چه تا قرن ها پس از او مانند سعدی و حافظ، بازیابی کنیم. با این حال آنچه كاملاً مشهود است این است که این تنها خیام است که به صورت آشکار و به نحوی منسجم هم از ادیان الهامی، و هم از
نظامهای الهیاتی با صبغه های فلسفی و متافیزیکی، گذر کرده و از فراسوی هر چه دین و مذهب، درباره جهان و هستی و انسان و زندگی اندیشیده و همه چیز عالم را به دیده شک نگریسته است:
چون عُهده نمیشود کسی فردا را،
حالی خوش دار این دل پر سودا را؛
می نوش به ماهتاب ای ماه که ماه،
بسیار بتابد و نیابد ما را.
خیام با نگرشی فراسوی باورها و اعتقادات مرسوم، شاید در وسیع ترین افق عینی به رازهای هستی و حیات می نگرد و میاندیشد؛ اینکه همانا گردش و دور زمان است که در این سپهر کرانه شده سرتاسر حیات را احاطه کرده است و هیچ گزیر و گریزی از آن نیست؛ و ادعاها در خصوص تفوق بر زمان و باور به امتداد خطی زمانی پس از این زندگی محل تردید و شک
است. استدلال او این است که عهده نمیشود کسی فردا را و عُهده و بازخواستی وجود ندارد برای فردایی که هنوز نیامده است. این امر به این اندرز می انجامد که دم را غنیمت شمر و زمان حال را از دست مده و به دل پرسودای خود پاسخ بده؛ زیرا همچنان که ماه مهتاب خود را وامدار نوری است که از جانب دیگری (خورشید) تابیده شده، دل نیز به نور تصویر دیگری
(محبوب) پرسودا شده است. پس همین دم را می بایست قدردان بود که اساساً حضور همه خواسته های دل در همین لحظه حال و با حضور در عالم خیال میسر است؛ و بسیار زمان خواهد آمد که ماه همچنان بتابد و نیابد ما را. بنابراین می توانیم یکی از کلید واژه های راهگشا در اندیشه خیام را مفهوم “زمان” در نظر بگیریم.
پرسش از مفهوم زمان از این جهت می تواند ما را در بررسی فلسفه خیام رهنمون باشد که به واسطه آن میتوانیم هم در ساحت فلسفه و هم در ساحت دین بن اندیشه او را دریابیم. از این منظر هم در حوزه دین به مضامینی چون حکم الهی، تقدیر، سرنوشت، قضا و قدر، استجابت دعا و انابه (درمساوقت با استغفار و بازگشت از غفلت) و مواردی از این دست می توان توجه داشت و هم در حوزه فلسفه به مضامینی چون صیرورت و نسبت زمان با وجود و موجود، انتخاب، امکانات و فاعل شناسا. به همین سیاق مفاهیم فلسفی اندیشه خیام را در باب زمان ابتدا در نسبت با مضامین دینی میتوان سنجید؛ با پرسشهایی نظیر اینکه انسان که در طول حیات خود با سیر و حرکت ناگزیر در خط زمان به نوعی تخته بند زمان است چطور می تواند غایتی دیگر برای خود رقم بزند و رستگار شود؟ سپس در مضامین فلسفی با این پرسش که در درک جهان هستی آیا امکان پذیر است درک عرفی از زمان را کنار بگذاریم و به طرزی خلاف آمد عادت به زمان بیندیشیم و درکی متفاوت از درک عرفی از زمان تقویمی و معنای زندگی داشته باشیم؟
آنچه خیام بدان سخت تأکید می ورزد تذکار درباره زمان است. توجه داشته باشیم که کلام مخیل خیام در قالب رباعی ارائه شده است که از موجزترین قوالب شعر فارسی است و همین خود اشارتی است که نباید از طنازی های این ژانر ادبی غافل شویم. با اندکی دقت متوجه می شویم که همیشه نوعی طنز خفی در کلام موجز هست. یکی از ویژگی های طنز نیز وارونگی مفاهیم برای توجه متمرکز مخاطب بر نکته ای خاص بوده است. به این ترتیب خیام که در رباعیات مدام به تولد و مرگ و سیر خطی زمان توجه می دهد در فحوای کلام طنازانه اش می خواهد ما را از این تلقی عرفی سیر خطی از حقیقت زمان عبور دهد تا لحظاتی از تمام باورهای نهادینه شده رها شویم و شاید همین عبور آموزه ای برای تاب آوری زمانه هم باشد؛ چنان که خود چنین زیسته است.
خیام به تعبیر امروزی همه چیزدان محسوب میشود. فیلسوف است و ریاضی دان و ستاره شناس در نیشابور قرن پنجم. اوضاع مملکت در دوره پادشاهی ملکشاه سلجوقی و وزارت خواجه نظام الملک طوری است که بستر مناسبی برای رشد تلاشگران و متفکران فراهم شده است. خیام هم دقت ریاضیاتی بی نظیری دارد که سرپرست تدوین گران تقویم جلالی می شود؛ تقویمی که مبدأ آن روز هجرت پیامبر از مکه به مدینه است؛ و مبنای سیصد و شصت و پنج روز آن با احتساب سال های کبیسه چهارساله به دقتی فوق العاده انجامیده و آن را در میان گاه شماری های خورشیدی سرآمد کرده است. این اشاره کافی است تا به اهمیت مفهوم زمان در ذهن و اندیشه خيام واقف شویم اما تردیدها پرسش گری ها و پاسخ های نغز خیام در باب مفهوم متعارف از زمان به طرد باورهای مرسوم و رد نگاه عوامانه می انجامد و به نوعی فلسفه مغایر با دیگران:
بر من قلم قضا چو بی من رانند،
پس نیک و بدش ز من چرا می دانند؛
دی بی من و امروز چو دی بی من و تو،
فردا به چه حجتـم به داور خوانند.
باری، فلسفه خیام بیشتر یک “ضد فلسفه” تلقی می شود؛ تأملات و پرسش هایی است رندانه که بی پاسخی ذهن بشر را در مواجهه با اکثر پرسش های فلسفی به تصویر می کشد. آیا جهان خلق شده است؟ یعنی آیا با خلق از عدم مواجه ایم؟ و اساساً خلق از عدم چگونه ممکن است؟ این ها پرسش هایی فلسفی است که پاسخی برای آنها در ذهن نداریم. اما وقتی در رباعیات خیام ژرف می نگریم جهان بینی او را فراتر از تمام این بحث ها می بینیم. اندیشه او در مرحله اول ظاهراً در انکار معاد و ستیز با صانع، و تلفیقی از ندانم گرایی، پوچ انگاری و دهری مسلکی به نظر میرسد؛ اما با نگاهی دقیق تر می بینیم که خود طرح پرسش درست در امتداد باورهای دینی می تواند برای شخصی شکل بگیرد که با آنکه محصور در اقتضائات جهان محتوم است اما توانسته رها شود و بالا برود و از فراسوی افق های هستی بنگرد. این هستی شناسی خیام است که در عین پرسش از وجود
به موجود هم می نگرد و البته از دو زاویه درون و بیرون:
چون نیست ز هرچه هست جز باد به دست،
چون هست به هر چه هست نقصان و شکست؛
انگار که هرچه هست در عالم نیست،
پندار که هرچه نیست در عالم هست.
در تحلیل نگاه فلسفی خیام نمی توانیم به شرایط دوره و زمانه وی توجه نداشته باشیم؛ به خصوص اگر قرار است نگرش او در باب مفهوم “زمان” مورد واکاوی قرار گیرد. البته و به طور کلی افکار هیچ متفکری را خارج از زمانه اش نمی توان دریافت. خیام در زمانه ای می زیسته که دین اسلام در ایران نضج گرفته و ملکشاه پسر آلپ ارسلان سومین پادشاه سلسله سلجوقیان حوزه اقتدارش از ماوراء النهر تا سواحل دریای مدیترانه و سرحدات روم امتداد داشته است. پادشاهان سلجوقی از ترکمان ها یا ترکان غز بوده اند و در طول حکمرانی شان زبان رسمی کشور همچنان فارسی دری است. خواجه نظام الملک طوسی نیز به عنوان وزیر اعظم آلپ ارسلان و ملکشاه با اعتقاد و التزام به الگوی حکومت یکپارچه در تمامیت ارضی ایران همواره برای تشکیل و استمرار کار نظامیه هایی در هرات، نیشابور، اصفهان، بصره و موصل کوشش داشت و خود از دانشمندان زمان بود. آثاری چون اخلاق ناصری در علم اخلاق، سیاست نامه در سیاست و حکمرانی، اساس الاقتباس در منطق و زیج ایلخانی که گزارش رصدخانه مراغه بود نمونه آثار این وزیر شایسته است. دوستی خیام و خواجه نظام الملک و همکاری در تدوین تقویم جلالی از افتخارات تاریخ علم در ایران به حساب می آید. البته پایان غم انگیز سرنوشت خواجه که به دست یک باطنی از فرقه اسماعیلیه به قتل رسید مایه اندوه و عبرت تاریخ این سرزمین است. با در نظر گرفتن چنین وضعیتی است که فلسفه خیام و دیدگاه او نسبت به زندگی، مرگ و دین قابل تأمل می شود. دورانی که به نوعی می توان آن را آغاز بازسازی حیات فکری ایران تلقی کرد؛ ایرانی بسیار متکثر و متنوع اللسان. از اینرو، با توجه و دقت در چنین فضایی است که میتوانیم گشودگ ی افق
اندیشه خیام را بهتر درک کنیم.
همواره چنان بوده است که درک انسان از مفهوم زمان با درک متعارف از سیر خطی آن همراه بوده، و این تلقی از زمان نزدیک تر هم است با باور به آخرت و روز جزا که در آموزهه ای دینی مرسوم می باشد. اما امر متعالی می تواند خارج از این سیر خطی نیز به تصور آید آنگاه که زمان و مکان نه یک خط مستقیم و کران مند، بلکه یک حجم دوار و در عین حال فراسوی
موجودیت های قابل تصور و در حقیقتی بی کرانه فرض شود. در تصور خطی از مفهوم زمان با مرگ هراسی و کورمرگی مواجه ایم. و در تصورغیر خطی، با مرگ آگاهی و ترس آگاهی و خیام در طریقت خود همین تصور و تصویر را القا میکند. پس همین مرگ است که به لحظه لحظه زندگی معنا می بخشد و آن را سرشار و غنی می سازد و همین تقدیر قهار و مرگ آور است که ارزش تأمل دارد و ستایش انگیز است:
چون چرخ به کام یک خردمند نگشت،
خواهی تو فلک هفت شمر خواهی هشت؛
چون باید مرد و آرزوها همه هشت،
چه مور خورد به گور و چه گرگ به دشت.
خردمندی که خیام از او یاد میکند اندیشمندی است که در مفهوم زمان تأمل میکند و برای مواجهه با بی نهایت امکانات پیش روی خود آماده است. او خارج از دوگانه “سوبژه و یا ابژه” جهان را می پیماید. از ناحیه معرفت شناسانه و به صورت یک فاعل شناسا، جهان را مفهوم پردازی نکرده است. برای محقق کردن خود و رسیدن به امر متعالی در جذبه و افسون این جهان، خود را آماده می کند. این حلول در هستی چنان اصیل است که برایش دیگر بحران معنا و طرح پرسش از آن سوی پایان زندگی و مرگ انسان معنا ندارد جهان و هرچه در آن است مطلقاً متکی به آگاهی او نیست. در این نگرش هستی شناسانه، او و چرخ گیتی یکی شده اند:
چون ابر به نوروز رخ لاله بشست،
برخیز و به جام باده کن عزم درست؛
کاین سبزه که امروز تماشاگه توست،
فردا همه از خاک تو برخواهد رست.
در این طرز تلقی از جهان و کار جهان، خیام ما را با چرخه ای از تبدیل و تبدلهای مادی مواجه می کند و از قوانین طبیعت به عنوان نشانه هایی برای درک زمان و مرگ آگاهی انسان بهره میگیرد. البته این مرگ آگاهی و درک حقیقت زمان را به مراتب از آگاهی های روزمره و از باورهایی که نتیجه القائات پیشینیان است فراتر میداند؛ پیشینیانی که اعتقادات خود را از موضعی برتر به جا گذاشته اند اما همچنان در پاسخ به تردیدها و پرسشهای بنیادی ناتوان بوده اند:
از آمدنم نبود گردون را سود،
وز رفتن من جلال و جاهش نفزود؛
وز هیچ کسی نیز دو گوشم نشنود،
کاین آمدن و رفتنم از بهر چه بود.
در واقع پاسخ های مختلف پیشینیان به پرسشهایی درباره هستی و انسان ناکافی بوده است و به نظر خیام این پاسخها هیچ کدام گویای حقیقت عالم و حقیقت زمان و تقدیر و وجود انسان و سایر موجودات نیست. اساساً در شرایطی که خود انسان هم محصور و محبوس در زمان و مکان است نمی توان برای حقایق هستی پاسخ های متقنی یافت:
این بهر وجود آمده بیرون ز نهفت،
کس نیست که این گوهر تحقیق بسفت؛
هرکس سخنی از سر سودا گفتند،
زآن روی که هست کس نمی داند گفت.
پرسش دیگری که در پی درک مفهوم زمان شکل می گیرد پرسش از کنش آدمی است و معنابخشی به زندگی. آیا به تعبیری، نتیجه تفکر خیام دست شستن از هرگونه عمل اجتماعی است؟ قطعاً چنین نیست. انسان وقتی به حقیقت هستی واقف شود از ستیز و مقابله دست برمی دارد و طریق مهرورزی و دوستی و هم سخنی می پیماید؛ هم سخنی با هستی و با دیگری. آنگاه که بینشی ژرف می یابد دیگر به دانش خود بسنده نمی کند. چیزی را وابسته به آگاهی خود ندانستن و خود را برترین موجود نپنداشتن و درک برابری با تمام ابعاد هستی داشتن منجر به تغییر در بینش سنتی اندیشه های فرقه گرایانه تئولوژیک یا هر سنت جزمی دیگر و منتهی به پذیرش تکثرها و صلح با دیگری میشود:
ای دوست بیا تا غم فردا نخوریم،
وین یک دم عمر را غنیمت شمریم؛
فردا که ازین دیرفنا درگذریم،
با هفت هزار سالگان سربه سریم.
برای چنین انسان حقیقت بینی مهارتهایی که بر اثر دانش اندوخته شده است دیگر سرخوشی بیهوده به وجود نمی آورند. او به خود و به زندگی و به تمام هستی واقف شده است، می داند که چنان در زمان و زمانه محاط است که اندوخته ها و آموخته هایی که افزایش داده، صرفاً به معنای بخشی از گردش ضروری گیتی است و نه چیزی که موجب شادی و مباهات باشد. گویی دانش ها و مهارت ها چیزهایی هستند که حکیم توصیه می کند از آنها درگذر. بدیهی است همه چیز باید در فرآیند تبدیل و تبدل عناصر اربعه آب، باد، خاک و آتش به گردش درآید. اگر وجود اندیشی جایگزین موجود نگری شود همه چیز همین چرخش عناصر ماده است در مواجهه پیشا مفهومی با جهان؛ مواجهه ای به دور از صورت بندی مفاهیم و انتزاعیات و علوم:
یک چند به کودکی به استاد شدیم،
یک چند به استادی خود شاد شدیم؛
پایان سخن شنو که ما را چه رسید،
از خاک برآمدیم و بر باد شدیم.
وقتی قرار باشد امیدی به فردای پس از مرگ به عنوان عالمی بدون خط زمان نباشد، مفهوم زمان معمایی پیچیده و لاینحل می شود. در این مرحله است که شک و تردید خیام نسبت به تمام گفته های پیشینیان بروز و ظهور می یابد؛ چنان که خود را از اندیشه های ایشان مبرا می دارد و به واژه “گویند” بسنده می کند:
گویند بهشت و حورعین خواهد بود…
گویند کسان بهشت با حور خوش ست…
گویند مرا که دوزخی باشد مست…
گویند بهشت و حور و کوثر باشد…
و در پاسخ به تمام این گفته های آخرت باوران، چه راه حلی می توان داشت؟
گویند هر آن کسان که با پرهیزند،
آن سان که بمیرند چنان برخیزند؛
ما با می و معشوقه از آنیم مدام،
باشد که حشرمان چنان انگیزند.
طنزی که در کلام آیرونیک و نقاد خیام نهفته است نه یک سطح که چندین لایه دارد. اگر در تفسیر آن به این بسنده کنیم که او خود، جایگزینی برای نظرات پیشینیان یافته است و اطمینان میدهد که حیات اخروی وجود ندارد سخت در اشتباهیم. اگر چنین بود چرا وی به طرح این پرسشهای فلسفی مبادرت می ورزید؟ کافی بود خود را رها میکرد و روش و سبک زندگی او آموزه ای باشد برای ناباوری و طرد عقاید پیشینیان؛ در حالی که طرح پرسش آن هم با لحن و کلامی طنازانه و شطح گونه ضرورتی است که ژرف اندیشان همواره بر آن تأکید داشته اند. اساساً همین طرح پرسش است که ضرورت و اولویت تأمل در رازهای هستی را نشان میدهد. تنها طرح پرسش از علت وجود و موجودیت موجودات می تواند ما را به خود و به جهان آگاه کند:
یک قطره آب بود با دریا شد،
یک ذره خاک با زمین یکتا شد؛
آمد شدن تو اندر این عالم چیست،
آمد مگسی پدید و ناپیدا شد.
در این وجود اندیشی و هستی شناسی و پرسش از ماهیت هستی، همراه با این پرسش نیز که خیر و شر چه نسبتی با نهاد بشر و تقدیر او دارند مطرح می شود زیرا خود این چرخ گردون را هم محکوم امر متعالی باید دانست. وجود اندیش خردمند نسبت برابر خود را با گیتی مشخص می کند و از تقدیر نه گلایه مند است و نه رضایتمند. هستی و زمان دهر با این شادی ها و غم ها یا خیرها و شرها، در مقامی برابر هم و در کنشی متقابل قرار می گیرند؛ و این غیرقابل انکار است که خیر و شر در کار هستی با هم دست اندر کارند. پس در نتیجه با پارادوکسی، انسان خردورز بین عقلی بودن و دهری بودن دائم در نوسان خواهد بود و مفهوم زمان و گردش سپهر گردون بیش از حد تصور مستور و ناواضح است:
نیکی و بدی که در نهاد بشر است،
شادی و غمی که در قضا و قدر است؛
با چرخ مکن حواله کاندر ره عقل،
چرخ از تو هزار بار بیچاره تر است.
تصور کنیم چنین سپهر گردونی که خود در کار چرخش خود مانده و رهایی ندارد از بیهودگی و پوچی آن تا چه حد ناامید و رنجور از بی هدفی خواهد بود. این راز را خیام در مواجهات و تأملاتش از زبان فلک بیان میکند در نتیجه در کنه پیام آیرونیک و بن اندیشۀ خیام می توان ژرفای پرسش از حقیقت وجود و زمان در تأملات او را درک کرد:
در گوش دلم گفت فلک پنهانی،
حکمی که قضا بود ز من می دانی؛
در گردش خویش اگر مرا دست بدی،
خود را برهاند می ز سرگردانی.
با کنار زدن تلقی عرفی از زمان است که پرده ها کنار می رود، حقیقت وجود از خفا به در می آید و خود را بر اندیشمند آشکار می سازد. آنگاه دیگر زمان نه پرسشی گنگ و مبهم که پاسخی برای عبور از هرچه جزم اندیشی و کوته نظری است. تردیدهایی که خیام به ما یادآور میشود از نوع شک انکاری نیست بلکه صرفاً تذکاری است برای “جور دیگر دیدن”. همچنین
در موضوعاتی که ذیل مسئله شر و پرسش از چرایی آفرینش شرور در فلسفه و پرسش از نسبت واجب الوجود قادر مطلق و خیرخواه مطلق با مسئله شرور در فلسفه مطرح می شود، خیام ما را تحت کلامی به ظاهر شطح آمیز به نحوۀ دیگری اندیشیدن دعوت میکند:
دارنده چو ترکیب طبایع آراست،
از بهر چه او فکندش اندر کم و کاست؛
گر نیک آمد شکستن از بهر چه بود،
ور نیک نیامد این صور عیب که راست.
به هر حال پژوهش در باب فلسفه و فلسفه دین خیام بدون تأکید بر این “جور دیگر دیدن” نمی تواند چندان راهگشا باشد. و ما به بیراهه خواهیم رفت اگر تصور کنیم تمام حقیقت مورد نظر خیام را میتوان در همین روساخت رباعی و ظاهر کلام او یافت. پرسشهای خیام میبایست روحیه پرسشگری و اندیشه ورزی، جرئت و جسارت طرح سؤال و البته پرهیز از داوری و قضاوت بدون تأمل را در ما تقویت کند:
جامی است که عقل آفرین می زندش،
صد بوسه ز مهر بر جبین می زندش؛
این کوزه گر دهر چنین جام لطیف،
می سازد و باز بر زمین می زندش.
در بررسی شعر خیام، “جور دیگر دیدن” ما را از اتهام الحاد و هر عنوان دیگر نسبت به اندیشه او دور خواهد کرد طوری که خود نیز به تأسی از او می توانیم در عین نگاه نقاد و سرشار از شک و تردید در موضوعات بنیادی هستی شناسی از هر قضاوت و جزم اندیشی و طرد و انکار برحذر بمانیم. کافی است از خود بپرسیم چرا خیام خردورز و عالم به علم هیئت و
ریاضیات به طرح این همه پرسش و مسئله بنیادی پرداخته است؟
به هر حال خواندن اشعار خیام و تأمل در آنها در هر زمان و زمانه ای پرفایده است؛ از این لحاظ که تذکاری است که مدام ما را از یکسونگری و خود حق پنداری برحذر می دارد.
(این نوشته تلخیص و اندکی ویرایش شده است. برای مطالعۀ کامل تر، کتاب “فلسفه دین در نگاه خیام” را مطالعه کنید.)
(این مجموعه همچنان ادامه دارد و به صورت دوره ای به روز رسانی می شود…)