زندگی پنهان ذهن
(این نوشته توسط فاطمه ابراهیمی، عضو کانون کتاب دانشجویان پزشکی تابش تهیه شده است)
کتاب زندگی پنهان ذهن توسط ماریانو سیگمان دانشمند فیزیک و علوم اعصاب که بعنوان یک چهره بین المللی شناخته میشود و تخصص اصلی اش در یادگیری و تصمیم گیری می باشد، نوشته شده است.
یکی از جذابترین و در عین حال عمیقترین بخشهای کتاب نگاهش به ناخودآگاه است. سیگمان میگوید آگاهی ما مثل نوک کوه یخ است. بخش بسیار کوچکی از فعالیت ذهنی ما آگاهانهست. بیشتر پردازشها، ارزیابیها و حتی تصمیمهای مهم در سطحی اتفاق میافتند که ما از آنها خبر نداریم. آگاهی بیشتر نقش راوی را دارد تا کارگردان. یعنی مغز کار را انجام میدهد و بعد آگاهی میآید و برایش یک داستان منطقی میسازد.
فصل اول سفری به سرزمین کودکی است و نشان میدهد ذهن ما از همان روزهای اول زندگی بسیار پیچیدهتر و غنیتر از آن چیزی است که معمولاً فکر میکنیم. برخلاف ایده قدیمی “لوح سفید” که طبق آن مغز نوزاد مثل صفحه خالی است و همهچیز را فقط از تجربه یاد میگیرد، نوزادان از همان ابتدا “ماشین مفهومسازی” هستند. آنها حتی قبل از حرف زدن، ایدههای انتزاعی درباره ریاضی، زبان، اخلاق، همکاری و رقابت دارند. مغز از قبل برای یادگیری زبان آماده است و دوزبانگی نیز به تفکر کمک میکند.
از همان ابتدای زندگی، تصور ما از “خوب”، “درست” و “منصفانه” شکل میگیرد. این شهودهای اولیه بعدها روی نحوه استدلال، تصمیمگیری و رابطهمان با خود و دیگران تأثیر ماندگار میگذارند. نکته کلیدی در اینجا آن است که زندگی ذهنی بچهها خیلی غنیتر از چیزی است که بهخاطر ناتوانیشان در حرف زدن حدس میزنیم. آنها از همان روز اول در حال ساختن مفاهیم پیچیده هستند. این فصل از کتاب پایه و اساس بقیه کتاب را میگذارد که ذهن پنهان ما از کودکی ساخته میشود و هنوز هم ما را هدایت میکند. مغز مستعد است که همهی زبان ها را یاد بگیرد چون زبان ها اشتراکات زیادی باهم دارند و بچه ها میتوانند هر زبانی که میخواهند را یاد بگیرند. توانایی تکلم کردن و حرف زدن از توی اجتماع می باشد، ایزوله کردن یا زندانی کردن بچه و قطع ارتباط با بزرگتر ها باعث آسیب کلی به این استعداد میشود. بچه های دوزبانه در اجرا بهتر از پس کارهای خود برمی آیند و این مزیت را دارند که دامنه لغاتشان تقریبا دوبرابر تک زبانه هاست و در اجرا نیز سریعتر، تمرکز و دقت و توجه بیشتر و سرعت عمل بالاتری دارند. صحبت با بیش از یک زبان کالبد مغز را تغییر میدهد و در بزرگسالان برای جلوگیری از آلزایمر اهمیت دارد. بچه های شش ماهه حتی قبل از اینکه چهاردستوپا بشوند متوجه شرارت میشوند و حتی از صورت میفهمند که مهربانی وجود دارد یا شرارت؟
فصل دوم با عنوانی شبیه مرزهای نامشخص هویت دقیقاً به این سؤال میپردازد که تصمیمها و انتخابهای ما چه نقشی در ساختن “ما” دارند؟ پاسخ کوتاه و مستقیم مثبت است، بله، تأثیر عمیقی دارد. سیگمان صریحاً میگوید که تصمیمها هستند که ما را چنان که هستیم میسازند. خط باریک و محوی بین چیزی که میخواهیم انجام دهیم و چیزی که واقعاً انجام میدهیم وجود دارد. همین انتخابها (حتی کوچکترینها) هویت و شخصیت ما را شکل میدهند. عقل و احساس با هم کار میکنند. تصمیمهای اجتماعی و احساسی (مثل اعتماد کردن، عاشق شدن، همکاری یا رقابت) نتیجهی مذاکره درونی بین سیستم سریع و احساسی مغز و سیستم کند و تحلیلی آن است و هیچکدام بهتنهایی کار نمیکنند.
چه چیزی باعث میشود به خودمان و به دیگران اعتماد کنیم؟ خوشبینی و بدبینی، اعتمادبهنفس و حتی خطاهای اعتماد، همگی پایههای تصمیمگیری ما را میسازند و در نهایت روی شخصیت ما اثر میگذارند. تفاوتهای جزئی در مدارهای تصمیمگیرنده مغز میتواند شیوه تصمیمگیری ما را از ساده تا پیچیدهترین انتخابهای زندگی تغییر دهد و ما را به موجودی اجتماعی خاص تبدیل کند.
تغییرات در وجود ما در دوران کودکی تا بزرگسالی ریشه اش فقط ذاتی نیست و برمیگردد به تجربیات فرهنگی و اجتماعی ما و به این ترتیب ذهن هم تغییر میکند و اساسا ایده ی مالکیت در ذهن ما از ایده ی هویت و شخصیت ما سبقت گرفته است. بچه ها میتوانند استدلال کنند، دلیل بیاروند، رد کنند و یا اثبات کنند. بچه ها هیچوقت موافق تشدید مجازات نیستند. انتخاب و تصمیم گیری هایی که ما انجام میدیم روی شخصیت و هویت ما تاثیر دارند. مغز ما یک روش جالب دارد و هزینه اشتباه کردن را در نظر میگیرد و در تصمیم ها لحاظ می کند.
در تصمیم گیری های ما حتی موسیقی نیز میتواند تاثیر داشته باشد یعنی یک سری عوامل وجود دارند که در انتخاب ها نقش دارند. تحقیقات نشان داده که در زمان رانندگی وقتی موسیقی ریتم بالا و تند داره احتمال خطر بالاست و حتی موسیقی در فروشگاه، صبر و حوصله ما را برای خرید بالا میبرد که البته نهایتا برای فروشگاه سود به همراه دارد. نویسنده به این اشاره میکند که بین تصمیمات منطقی و احساسی ما زیاد فرقی نیست پس اگر با روش منطقی به جواب نرسیدیم دست به دامن احساسات خواهیم شد.
مغز از تردید و عدم قطعیت بیزار هست به این جهت بنظر می رسد که برخی ها هرچه دل شان گفت انجام می دهند چون این بهتر از تردید هست. کتاب اشاره به این دارد که انتخاب های ما برای ما باور هم ایجاد میکنند و این همان است که به آن اعتماد بنفس اطلاق می کنیم. اعتماد بنفس هم به دو حالت خوشبینی و بدبینی دیده می شود. خوشبین ها فکر میکنند که همیشه به هدف میزنند بطوریکه مغز این افراد یک تعداد از حوادث را اساسا فراموش و فقط موفقیت ها را در نظر می گیرد. البته خوشبینی یه نیروی محرکه هست. نویسنده اسم خوشبینی رو دیوانگی خفیف گذاشته است. خوشبینی بیش از حد باعث می شود که تصمیماتی در زمان های خطر بگیریم. این افراد فکر میکنند حوادث و تصادف ها برای دیگران است و این ها استثنا هستند.
از فصل سوم به بعد نویسنده به سراغ آگاهی می رود. سیگمان نشان میدهد که مغز ما واقعیت را فقط دریافت نمیکند بلکه آن را میسازد. آگاهی که ما آن را خود واقعیمان میدانیم فقط نوک کوه یخ است. بخش عظیمی از فعالیت ذهنی ما در تاریکی ناخودآگاه اتفاق میافتد و همین بخش پنهان بیشتر از آنچه فکر میکنیم ما را کنترل میکند. یکی از جالبترین چیزهایی که سیگمان درباره آگاهی میگوید این است که آگاهی ما عاشق ساختن روایت های منطقی است حتی وقتی واقعاً نمیداند چه خبر است. یعنی مغز ما حتی وقتی اطلاعات ناقصی دارد، باز هم اصرار دارد یک داستان منسجم و قابلقبول بسازد. آگاهی ما بیشتر از اینکه حقیقت را بگوید، دوست دارد داستان قشنگی تعریف کند. نویسنده فروید را با جدیدترین یافتههای علوم اعصاب روبهرو میکند و میپرسد که ناخودآگاه چیست و چطور بر ما حکمرانی میکند؟ حتی در بیمارانی که هیچ راهی برای حرف زدن ندارند، میتوان با خواندن الگوی فعالیت مغز، افکارشان را رمزگشایی کرد. ناخودآگاه دشمن اراده آزاد نیست سیستمی کارآمد است که اطلاعات را فیلتر میکند، الگوها را تشخیص میدهد و شهود را میسازد. در واقع باید گفت که بخش پنهان ذهن خیلی بیشتر از آنچه تصور میکنیم واقعیت های روزمره ما را میسازد و ما را هدایت میکند.
فصل چهارم کتاب ادامه سفر به دنیای آگاهی است و این بار روی رویاها و حالتهای تغییریافته آگاهی تمرکز دارد. سیگمان میپرسد که وقتی خواب میبینیم در مغز چه اتفاقی میافتد؟ آیا میتوانیم رویاها را رمزگشایی، کنترل یا حتی دستکاری کنیم؟ او از رویاهای واضح حرف میزند، حالتی که در آن میدانیم داریم خواب میبینیم و میتوانیم مسیر خواب را تغییر دهیم. همچنین به حالتهای دیگر آگاهی مثل تأثیر ماریجوانا و داروهای توهمزا میپردازد و نشان میدهد مرز بین واقعیت و خیال چقدر باریک است.
باید توجه داشت که آگاهی در خواب با آگاهی در بیداری فرقش در کنترل کردن هست. مغز نمیتواند در خواب تشخیص بدهد که آنچه می بیند واقعی هست یا نیست. البته نویسنده این احتمال را هم میدهد که این رویاهایی که ما میبینیم باعث شوند خلاقیت تقویت بشود.رویاها و حالتهای تغییریافته آگاهی پنجرهای به کارخانه ذهن باز میکنند و نشان میدهند آگاهی فقط یک حالت ثابت نیست بلکه طیفی از حالتهای مختلف است که میتوان آنها را کشف و حتی هدایت کرد. حتی خیال میتواند برای ما منشأ یکسری از خلاقیت ها باشد. البته خیال پردازی بیش از حد میتواند ما را وارد مرحله ای از رنج بکند. مغز دارای یه سیستم خودکار می باشد که سعی میکند جلوی خیالپردازی را بگیرد و به ما بگوید که واقع بین باشیم.
فصل پنجم کتاب درباره انعطافپذیری مغز است. سیگمان نشان میدهد مغز ما تا آخر عمر در حال تغییر است. یادگیری یعنی تغییر فیزیکی در مغز. او درباره تلاش و استعداد حرف میزند و مفهوم استعداد ذاتی را زیر سؤال میبرد. استعداد تقریباً همیشه نتیجه کار و تلاش سخت است. مغز برای تغییر آماده است اما این آمادگی در شرایط مختلف فرق میکند. یادگیری خواندن، زبان جدید و یا هر مهارت دیگری، مغز را از نظر فیزیکی بازسازی میکند. مغز ما زندانی گذشته نیست. تا وقتی زنده هستیم میتواند تغییر کند، یاد بگیرد و دوباره شکل بگیرد. استعداد بیشتر ساخته میشود تا اینکه به دنیا بیاید.
فصل نهایی کتاب به کاربرد عملی همه این دانشها میپردازد که چگونه میتوان از دانش مغز برای بهبود آموزش استفاده کرد. سیگمان به مدرسه به عنوان بزرگترین آزمایش جمعی تاریخ بشر نگاه میکند و میپرسد چطور میتوان آن را بهتر کرد. او درباره یادگیری زبان، ریاضی، خواندن و نقش غریزه تدریس در انسان حرف میزند.
(برای بحث بیشتر به کتاب “زندگی پنهان ذهن” مراجعه کنید)
